اما شايد ارزش آزمودنش را داشت ...
یادت هست مي گفتي بيزاري از اين وبلاگ نوشته ها كه تنها شده جايي براي چسناله های شكم سيري و ...آن لحظه مثل همیشه که حساب جاری باز میکنم روی حرف های بعضی آدم های زندگیم، تا مدت ها رغبت باز کردن هیچ کدامشان را نداشتم ولی حالا خوب میدانم این یک بار را اشتباه کردی...
-آن شب-
...حتي يك جمله هم از احوالاتم نمي پرسی و تلاشم برای به حرف آوردن بیهوده می ماند و سكوت مي كنم، -به قولش- سخت است که گاهی دلت به چند تا کلمه خوش باشد و از تو دریغ شود...
-لابه لای آن حرف ها-
می گفتی هراسی نداری برای از دست دادن آدم های زندگی ات و یک آن حس کردم چقدر خودخواهانه باید باشد، ولی وقتی عمیق تر می شوم این از آن سخت ترین کارهای زندگی باید باشد که هیچ وقت حتی جرئت فکر کردن به آن را هم به خودم نداده ام،
-هرچند هرم این تنها شدن را یک بار حس کرده ام، دورادور...
و آن لحظه که می گویی دیگر از هیچ چیز هراسی نداری انگار دنیا آوار می شود روی سرم و باز سکوت می کنم مثل همیشه...
دریغ از نا گفته هایی که دامانشان لک می گیرد از بازگو شدن،
و گفته هایی که حاصلشان چیزی نبود جز یک سردرد مدام...
تقدیر شاید باشد که همیشه آواره می مانم میان چرا های بی جواب و فکر های جور و ناجور که از پرده ی ذهنم می گذرند...
پ.ن. هیچ وقت نشد تا عذر بخواهم به خاطر آن فکرهای ناجور
پ.ن.مدام این یک بند توی ذهنم تکرار می شود که
"من از دست غمت عزیزم چه مشکل ببرم جان..."
از توو تو را شکسته اند.
دیدگانت پر از خشم و خشم آگین نگاه می کنی و نمی دانی کیست تا بر قصاصش فروش بنشانی...
این خشم را!
و مات و مبهوت نگرانی، به تنهای درونش که سال هاست پشت یک لبخند سرد مخفی نگاهش داشته...
از يك آينده ي نزديك كه آنقدر ها با اهميت نيست.
شرايطی ست خلاف طبع که می خواهی بگذرد،
خوب یا بد، سخت یا آسان،
فقط هر چه هست ونيست زودتر تمام شود.
ولی زهر ضعيفش تاثير ميگذارد، خمارت مي كند، می آزاردت،
می آزارد تا اندک لحظه هايي خودت نباشي،
به شمار ثانیه رفتارت آن چيزي نباشد كه بايد!
تا آن جا که می خواهی شانه خالي كني،
بي خيال شوي،
ولي این هم چاره اش نیست.
تنها زمان بایستی التیامش دهد،
صبر می باید بر این دمل که شاید دولتی از پی داشته باشد.
درز و دخمه ای می جویم،
پوست می باید انداخت،
دردناک
زبان دراز هم که نیستیم به جبران این همه!
لاجرم همیشه زبونیم از بی زبانی...
پ.ن. به زبان مادربزرگی:
نه زبان درازیم و نه زبان درازی داریم!
مالیخولیا بود و این، آن نیست و نباید باشد...