تبليغاتX
یک نافهم

یک نافهم

زندگی را با کش بکسل می کنیم! پ.ن. همین است که ...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 3:24  توسط 1ن  | 

چشم می دوزی به همين بيست و دو سال از زندگی ات و چيزهايی که بی هيچ و پوچ از دستشان داده ای ،

اما شايد ارزش آزمودنش را داشت ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 2:55  توسط 1ن  | 


زندگی به تخمش هم نبود!


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 12:36  توسط 1ن  | 

-مدت ها پیش-

   یادت هست مي گفتي بيزاري از اين وبلاگ نوشته ها كه تنها شده جايي براي چسناله های شكم سيري و ...آن لحظه مثل همیشه که حساب جاری باز میکنم روی حرف های بعضی آدم های زندگیم، تا مدت ها رغبت باز کردن هیچ کدامشان را نداشتم ولی حالا خوب میدانم این یک بار را اشتباه کردی...

-آن شب-

...حتي يك جمله هم از احوالاتم نمي پرسی و تلاشم برای به حرف آوردن بیهوده می ماند و سكوت مي كنم، -به قولش- سخت است که گاهی دلت به چند تا کلمه خوش باشد و از تو دریغ شود...

-لابه لای آن حرف ها-

می گفتی هراسی نداری برای از دست دادن آدم های زندگی ات و یک آن حس کردم چقدر خودخواهانه باید باشد، ولی وقتی عمیق تر می شوم این از آن سخت ترین کارهای زندگی باید باشد که هیچ وقت حتی جرئت فکر کردن به آن را هم به خودم نداده ام،


-هرچند هرم این تنها شدن را یک بار حس کرده ام، دورادور...


و آن لحظه که می گویی دیگر از هیچ چیز هراسی نداری انگار دنیا آوار می شود روی سرم و باز سکوت می کنم مثل همیشه...


دریغ از نا گفته هایی که دامانشان لک می گیرد از بازگو شدن،
و گفته هایی که حاصلشان چیزی نبود جز یک سردرد مدام...


تقدیر شاید باشد که همیشه آواره می مانم میان چرا های بی جواب و فکر های جور و ناجور که از پرده ی ذهنم می گذرند...


پ.ن. هیچ وقت نشد تا عذر بخواهم به خاطر آن فکرهای ناجور

پ.ن.مدام این یک بند توی ذهنم تکرار می شود که
"من از دست غمت عزیزم چه مشکل ببرم جان..."

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:30  توسط 1ن  | 

ظاهرت آرام رو به زیبای یک بلندای مشرف که هیچ آرامت نمی کند مثل همیشه.

از توو تو را شکسته اند.

دیدگانت پر از خشم و خشم آگین نگاه می کنی و نمی دانی کیست تا بر قصاصش فروش بنشانی...

این خشم را!

   و مات و مبهوت نگرانی، به تنهای درونش که سال هاست پشت یک لبخند سرد مخفی نگاهش داشته...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 2:5  توسط 1ن  | 

درگیر یک رویای ناپلئونی ...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 17:13  توسط 1ن  | 

نا اميدي نيست، دلسردي هم نبايد باشد!
ترديد است،
از يك آينده ي نزديك كه آنقدر ها با اهميت نيست.
شرايطی ست خلاف طبع که می خواهی بگذرد،
خوب یا بد، سخت یا آسان،
فقط هر چه هست ونيست زودتر تمام شود.

کاری نیست!
ولی زهر ضعيفش تاثير ميگذارد، خمارت مي كند، می آزاردت،
می آزارد تا اندک لحظه هايي خودت نباشي،
به شمار ثانیه رفتارت آن چيزي نباشد كه بايد!

کلافه ات می کند!
تا آن جا که می خواهی شانه خالي كني،
بي خيال شوي،
ولي این هم چاره اش نیست.

تنها زمان بایستی التیامش دهد،
صبر می باید بر این دمل که شاید دولتی از پی داشته باشد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 15:15  توسط 1ن  | 

تاریخ انقضام همین روزهاست،
درز و دخمه ای می جویم،

پوست می باید انداخت،

دردناک

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 6:12  توسط 1ن  | 

نه زبان مادریمان پشیزی می ارزد و نه به زبان های بی پدر و مادر مسلطیم،

زبان دراز هم که نیستیم به جبران این همه!


لاجرم همیشه زبونیم از بی زبانی...

 

پ.ن. به زبان مادربزرگی:

نه زبان درازیم و نه زبان درازی داریم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 19:2  توسط 1ن  | 

  یکدیگر را تنگ در آغوش گرفته و ناگفته می بویم و می بوید که بویش مستم می کند و بوسه های کودکانه لبریز و به مستی آشنای درونم برمی انگیزد و می دانم...

 مالیخولیا بود و  این، آن نیست و نباید باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 14:7  توسط 1ن  |